تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من 2
الماس چشم های من 2
سلااااااااااااااام

اینم قسمت 2 رمان با نام اولین شب از شب های دوستی برای خوندنش برید به ادامه مطلب 



قسمت2=اولین شب از شب های دوستی

 


خوابم نمی برد.همش تو این فکر بودم که چطوری به یوکو بگم.


فایده ای نداشت بلند شدم تابرم حیاط شاید یه راهی به ذهنم بیاد. سرراهم اتاق ریوما بود 

داشتم از اتاقش رد می شدم


که ریوماگفت:خوابت نمی بره؟


من: ام...توهم نخوابیدی؟تودیگه چرا؟


ریوما:داری فکر می کنی که چطوری بهش بگی؟


من :چه خوب فکرم رو می خونی!


ریوما:اگه برات سخته...خودم بهش می گم.


من:اره،خودت بگو من نمی تونم اون لحظه ببینمش.


دروبستم یه فکربکر به ذهنم رسیده بود رفتم بخوابم تا فردا به یوکو بگم.


وارد اتاق شدم همین که پلک روی هام روی هم رفت زنگ ساعتم به صدا دراومد.


تازه فهمیدم ساعت 6 صبح شده باعجله از اتاق بیرون رفتم ریوما رو صدا زدم .


وقتی وارد مدرسه شدم یوکو رو دیدم که باخوشحالی منتظرم ایستاده.

 

از زبان یوکو:

 


خیلی خوشحال بودم که می ساکو اومد رفتم پیشش و سلام کردم ولی می ساکو بی توجه 

به من از کنارم رد شد و رفت


فهمیدم اتفاقی افتاده یا شایدهم من رو ندیده


زنگ اول داشتم دنبال می ساکو می رفتم که یکی دستم رو کشید


برگشتم دیدم ریوماست  از تعجب سرجام خشکم زد


ریوما:بیادنبالم.


یعنی چی شده بود ریوما بامن چی کار میتونست داشته باشه ؟


به یه جای خلوتی که رسیدیم ریوما گفت:تو..تاحالا صدمه ای به حافظه ات نرسیده؟


من:چی؟


چرا مدام این سوال های عجیب غریب رو ازم می پرسید!


ریوما:می دونم برات عجیبه اما لطفا جوابم رو بده.


من هیچ جوابی ندادم وبا تعجب به ریوما خیره شدم .


ریوما:مگه نمی خوای بدونی دلیل اینکه باهات صحبت نمی کنه چیه؟


من:چرا ولی چه ربطی به این سوال ها داره؟


ریوما:لطفا بگو جواب این سوال برام خیلی مهمه


من: نمی دونم،خودم هم بعضی چیز هارو از گذشته یادم نمی یاد اما دلیلش اینکه بچه 

بودم  نه اینکه حافظه هم مشکل داره.


ریوما:اگه..اگه یه روز حافظه ات رو..


من:گفتم که من حافظه ام رو از دست ندادم.


ریوما:باشه.


من:کجا داری میری؟!مگه قرارنشد بهم بگی چرا می ساکو باهام صحبت نمی کنه؟


ریوما:آها،من بهش گفتم.


من:چی؟!!!


ریوما:بهش گفتم ازت فاصله بگیره واسه ی همین این رفتار رو می کنه.


من:چرااااا؟!!!


اما ریوما رفته بود.


سوال های توی ذهنم تمومی بشو نبود رفتم توی کلاس سرجام کنار پنجره نشستم و با

غم و نگرانی به بیرون خیره شدم  که روی


شانه ام دستی رو احساس کردم.


برگشتم دیدم می ساکو بود.


می ساکو:چرا ناراحتی؟


یوکو:توچرا خوشحالی؟اونم با این وضعیت.!


می ساکو:چه وضعیتی؟


یوکو:لازم نیست خودتو به ندونستن بزنی . برادرت همه چیرو بهم گفت.فقط نمی دونم 

چرا.!


می ساکو:منم نمی دونم.


یوکو:تو اصلا ناراحت نیستی؟


می ساکو:من تا حالا نشده بود به حرف ریوما گوش نکنم. اما نمی دونم چرا یه احساس 

خیلی خوبی به تو دارم و نمی تونم  به این راحتی ازت فاصله بگیرم بنابراین...


یوکو:بنابراین ما دوباره مثل قبل با هم دوست میشیم.


می ساکو:نه منظورم این نبود. مانمی تونیم تومدرسه باهم باشیم یعنی ریوما نباید از این 

تصمیم ما باخبر بشه.


یوکو:پس چی کنیم؟


می ساکو:می تونیم شب هاوقتی  که ریوما می خوابه یا وقتایی که ریوما نیست باهم 

باشیم.


یوکو:کجا؟


می ساکو:یه پارکی بین خونه من و تو هست...


یوکو:همون پارک بزرگه ؟


می ساکو:آره،نزدیک رودخونه اش


یوکو:واای اونجا مکان موردعلاقه منه.


می ساکو:چه جالب منم عاشق اونجام نمی دونم چرا ولی بهم خیلی آرامش می ده.


یوکو:آره،فوق العاداس


می ساکو:خب دیگه من میرم شب ساعت یازده و نیم منتظرم باش


یوکو:باشه خدا حافظ

 

از زبان می ساکو

 


شب با زحمت بسیار برادم رو خواب کردم وقتی اومدم حاضرشم ساعت یازده و بیست 

دقیقه بود.


باعجله وسایلم رو جمع کردم و رفتم وقتی رفتم دیگه دیر شده بود یوکو رفته بود.


کم کم داشت اشکم در میومد که صدای یوکو رو شنیدم: می ساکو،اومدی!


باخوشحالی گفتم:نرفتی؟!


یوکو:می بینی که اینجام .


می ساکو: واای نمی دونی چقدر ترسیدم که نکنه رفته باشی.


یوکو:من به خاطر تو تا صبح هم صبر می کردم.


دیگه نمی تونستم صیر کنم دویدم سمت یوکو و برای اولین بار کسی رو بعد ریوما بغل 

کردم.


گرمای دستی رو احساس کردم که با مهربونی بغلم کرده بود.

 

 


تموم شد حالا نظر ها زیاد باشه لطفا 



[ پنجشنبه 16 مهر 1394 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ یوکو . ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه