تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من 5
الماس چشم های من 5
سلام اینم قسمت پنجم


قسمت پنجم:راز ریوما


چند سال قبل....

یوکو:مامان بدو امروز اولین روز مدرسه است خیلی ذوق دارم!

می ساکو:مامان یوکو راست میگه بدو

ریوما:وای شما دو تا خواهر ها عجله دارید

یوکو:برادر جان اولین روز کلاست اولت چطور بود؟..

می ساکو: خوب بود؟..

یوکو:یابد بود؟..

رینکو: مگه شما دوتا عجلهنداشتید بیاید بریم

یوکوومی ساکو:چشم مامان.برادر جان خداحافظ

رینکو:بچه ها دست من رو ول نکنید

یوکو:مامان از چی نگرانی

می ساکو:من ویوکو بزرگ شدیم بلدیم از خیابون رد شیم

رینکو: می ساکو می دونم ولی باید مراقب باشیم

یوکو:می ساکو تا سر کوچه مسابقه

می ساکو:باشه 123

رینکو: بچه ها صبر کنید..آه کیفم دزد یکی اونو بگیره دزد

یوکو ومی ساکو جیغ بلندی کشیدند رینکو برگشت دوتا بچه خونین روی زمین افتاده بودن رینکو به سمت بچه ها دوید بقیه مردم کمک کردن یوکو ومی ساکو رو به بیمارستان ببرن

پرستار:حال بچه هاتون خوبه ولی...

رینکو:ولی چی؟!

پرستار:ولی ...اه دکترشون امد

پزشک:خانم کاماشی میشه بیایید به اتاق من

رینکو:چه اتفاقی افتاده؟

پزشک:بچه ها خیلی شانس اوردن که صدمه زیادی ندیدن تصادف خیلی بدی بوده واین خیلی کم یاب است که کسی از همچین حادثه ای جون سالم به در بردن

رینکو:اوه این خیلی خوبه

پزشک:اما..اما اونا حافظه شون رو از دست دادن وخیلی احتمالش کم هست که حافظه اشون رو دوباره بدست بیارن.

چند روز بعد...

ریوما:مامان...می ساکو بیدار شد

رینکو زود داخل اتاق یوکو ومی ساکوشد.

رینکو: می ساکو عزیزم حالت خوبه ؟!

می ساکو:اینجا کجاست ؟من...من هیچی یادم نمی یاد چرا...من هیچی یادم نمی یاد

ریوما:اروم باش لازم نیست گریه کنی ما کمکت می کنیم تا دو باره همه چیز یادت بیاد

رینکو:ریوما داره مدرست دیر میشه ریوما

ریوما :الان میرم

رینکو:می ساکو جان گرسنه ای؟

می ساکو:می ساکو ....منظورت منم؟

رینکو:بله اسمت می ساکو

می ساکو:واقعا !بله احساس گرسنگی می کنم

رینکو:باشه من میرم برات غذا بیارم

یوکو چشم هاش رو باز کرد می ساکو یوکو رو نمی شناخت نمی فهمیدیوکو کیه ونمی دونست باید چی کار کنه یوکو هیچ جایی رو نمی شناخت با تعجب واروم و سردرگم از خونه رفت بیرون وقتی رینکو به اتاق امد جیغ کشید ویوکو رو صدا کرد با این که یوکو می شنید ولی نمی دونست که اسمش یوکو هست از کنار هرکس توی خیابون رد می شد یوکو رو که میدیدن با تعجب بهش خیره می شدن

از زبان اقای اکاما

زندگی روز به روز بیشتر به هم فشار می اورد اما حالا واقعا فشار خیلی زیادی بهم وارد شده بود مرگ همسر عزیزم در حالی که حتی یه یادگاری کوچک از خودش برام باقی نگذاشت حالا من 23 ساله بدنه فرزند وهمسر موندم قلبم  ان قدر از مرگ همسرم له شده که نمی تونه داشتن  همسر جدیدی رو تحمل کنه قلب من فقط همون رو می خواد .توهمین فکر بودم که یک دفعه احساس کردم دست کوچکی لباسم رو میکشه برگشتم دختر نازی ازم پرسید:اقا شما می دونید من کیم

کمی در فکر رفتم دلم می خواست دوباره دخترم رو می دیدم دختری که ازمن سوال پرسید خیلی شبیه دخترم بود اون لحضه همه غصه هام رو فراموش کردم وبه اون دختر بچه گفتم:دخترم کجا بودی ؟

یوکو:من دختر شما هستم ؟!

اقای اکاما:اره دخترم بیا بریم خونه

یوکو:اسم من چیه اقا؟؟

اقای اکاما:یکم فکر کن

یوکو:من به یاد نمی ارم

اقای اکاما:اسمت..اسمت...اسمت یوکو هست

یوکو:یوکو!چه جالب اقا

اقای اکاما:من پدرتم به من بگو بابا

یوکو:چشم اقا..نه بابا

با خودم بردمش المان تا نفهمه کی بوده وچه اتفاقاتی افتاده

دست دختر رو گرفتم سوار ماشین کردمش وبعد دختر باتعجب گفت:این چیه

اقای اکاما:ماشین

از زبان ریوما

از مدرسه امدم مامانم داشت گریه می کرد وبا پدرم دعوا می کردن می ساکو با ترس ایستا دوه بود دست می ساکو رو گرفتم وبه اتاق بردم در رو بستم پدر داشت مامانم رو سرزنش می کرد ومی گفت:تو نباید می گذاشتی یوکو بره مگه دفعه پیش برات عبرت نشد

رینکو:تو اشپز خونه بودم ندیدم

پدر:از کجا می دونستی که یوکو نمی یاد ..

سه سال بعد

پدر رو مادر دیگه دست از گشتن برداشته بودن ومی گفتن فایده ای هم نداره اگه خودش بود ومی فهمید چقدر ناراحت می شد .اما خوبه که می ساکوهیچی از ماجرای یوکو نمی دونه  



[ سه شنبه 21 مهر 1394 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ یوکو . ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه