تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من 6
الماس چشم های من 6
و قسمت ششممممممممممممممم


قسمت6=دوری اجباری

 

ریوما:این همه ی ماجرا بود.

 

یوکو:پس ....پس برای همین ر.ز اول تو اون سوال هارو ازمن پرسیدی....

 

می ساکو:پ...پس برای همین می خواستی من از یوکو فاصله بگیرم.

 

یوکو:اونا... چ...طور تونستن....

 

می ساکو و ریوما با نگرانی به یوکو چشم دوخته بودن .

 

یوکوبا تمام غصه هایی که در دلش جمع شده بود زمین افتاد.


 

یوکو:یعنی انقدر ازمن نفرت داشتند که به راحتی ازمن دست کشیدند و بدون یاد من زندگی کردند!

 

می ساکو: یوکو اروم باش...

 

اندوه های در دل یوکو نگرانی جدید و وحشتناکی رو در ذهنش به تصویر دراوردند نگرانی که تحملش از همه ی اینا براش غم انگیزتربودند...

 

یوکو:ریوما....

 

ریوما:بله

 

یوکو چشم های اشک آلودش رو به چشم های  غمگین برادرش دوخت..

 

یوکو:تو.. . توهم من رو فراموش کرده بودی؟

 

ریوما:چه طور می تونستم فراموشت کرده باشم در حالی هر وقت به می ساکونگاه می کردم جای خالی تو رو توی چشم هاش حس می کردم ؟

 

می ساکو :یوکو جان بلند شو حالا دیگه ما درکنار هم هستیم وحالا که حقیقت رو می دونیم دیگه نمی گذاریم دوباره از هم جداشیم

 

یوکو:درسته ما می تونیم دوباره درکنارهم زندگی کنیم.

 

ریوما:نه

 

می ساکو:منظورت چیه که نه مگه تونمی خوای دوباره در کنارهم باشیم؟

 

ریوما:چرا می خوام ولی....

 

می ساکو:ولی چی ....

 

ریوما:این موضوع باید بین ما سه تا باقی بمونه و هیچ کس دیگه ای نباید ازش باخبر بشه.

 

می ساکو:ولی آخه چرا تازه مادر پدر هم حتما از برگشت یوکو خیلی خوشحال میشن ....

 

ریوما:نه نمی شن

 

یوکو:یعنی تا این حد از من بدشون میاد!!!!!!!

 

ریوما:نه مشکل این نیست ... اگه تو برگردی مادر دوباره یاد اون اتفاق میفته چون هنوز خودش رو باعث  گم شدن تو میدونه ممکن براش مشکلی پیش بیاد.

 

یوکو:مشکل چه مشکلی؟!

 

می ساکو:می فهمم... افسردگی مادر... پس به همین خاطره ..

 

یوکو:افسردگی... نه ..یعنی ممکنه به روح و روانش صدمه وارد بشه..

 

ریوما:درسته،برای همین نمی خواستم شما دو نفر بهم نزدیک شید زندگی هر کدومتون داشت با آرامش پیش می رفت می ساکودر کنار خانواده خیلی شاد بود و توهم با پول فراوان و محبت نا پدریت در آرامش زندگی می کردی اما اشکار شدن این حقیقت و برگشتن حافظه شما آرامش از هر دو خانواده گرفته می شد. گاهی وقت ها فراموش کردند گذشته بهتر از به یاد اودنش هست.

 

یوکو:بنابراین....

 

ریوما:بنابراین هیچ کس نباید این راز رو بفهمه .

 

می ساکو: ما این راز رو در قلبمون حفظ می کنیم...

 

یوکو:درسته

 

لبخند رضایت بخشی بر صورت ریوما ظاهر شد

 

 

از زبان یوکو:

 

با این که چند ساعت از فهمیدن اون حقیقت می گذشت و من الان در اتاقم بودم هنوز اون حرف هارو باور نمی کردم روی تختم نشسته بودم و حرف های ریوما رو باخودم زمزمه می کردم.....

 

از زبان آقای آکاما:

 

داشتم می رفتم پیش یوکو تا بهش بگم بالاخره وقت کردم تا امروز با هم به دیدن فیلم مورد علاقه اش بریم مطمئنا خیلی خوشحال

میشد از همین الان از فکر دیدن چهره خوشحالش کلی کیف کردم  دم در اتاقش بودم که یه صداهایی شنیدم انگار که یوکو داشت

با خودش حرف می زد :من...برادر دارم ویه مادر جون و زیبا با یه خواهر مهربون ....باورم نمیشه ....یعنی اون پدر واقعی من

نیست یعنی اینجا خونه پدری واقعی من نیست؟!

 

اکاما:چی یعنی ....یعنی همه چی رو یادش اومده ... فورا در را قفل کردم و به خدمت کار ها گفتم که مراقبش باشن

 

از زبان یوکو:

 

صبح از خوشحالی دیدار دوباره ریوما و می ساکو زود از خواب پاشدم حاضر شدم و  رفتم سمت در خیلی عجیب بود در باز

نمیشد فورا دیشب یادم اومد صدای پایی که شنیده بودم صدای اون خدمتکار که می گفت:حالتون خوبه؟

وای من ....من چرا اونا رو نادیده گرفتم..پس فهمیده که من حافظه ام رو بدست اوردم باید یه جوری خودم رو نجات می دادم.....

 

 

پایان لطفا نظر ها تون زیاد باشه چون قسمت بعد به اسم =وبالاخره ارامش  خیلی جالبه پس نظرها زیااااااد



[ سه شنبه 21 مهر 1394 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ یوکو . ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه