تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من7
الماس چشم های من7
اینم قسمت 7 برید به ادامه لطفا


قسمت7=وبالاخره آرامش

 

اززبان می ساکو:

 

امروز صبح با خوشحالی رفتم مدرسه حسابی دلم برای یوکو تنگ شده بود ریوما هم همین طور بود اما نشون نمی داد با این حال همه چیز از چشماش معلوم بود.

 

با یه عالمه خوشحالی وارد کلاس شدم ولی یوکو نیومده بود صبر کردم ولی نیومد.

رفتم دنبالش شاید رفته بود باشگاه سایو با فوجی داشتن باهم می رفتن سمت کلاس شون رفتم پیش سایووپرسیدم:یوکو رو ندید؟

سایو:نه مگه چی شده؟

فوجی: اتفاقی افتاده؟

می ساکو:هنوز نیومده هیچ وقت دیر نمی کرد.

سایو:درسته همیشه صبح خیلی زود میو مد ماهم کمکت می کنیم.

می ساکو:ممنونم

باعجله رفتم جاهایی که فکر می کردم باشه رو گشتم ولی نبود روی یکی از نیمکت ها آرمی کنار ایجی نشسته بود و ترسا هم پیششون بود انقدر تند دویده بودم نفس نفس می زدم .

ایجی:چیزی شده می ساکو جان؟

ترسا:کسی دنبالت کرده؟

آرمی :شوخی نکن نمی بینی نگرانه!

می ساکو:آره...آره ...یوکو..

آرمی: یوکو چی شده؟

ترسا:اتفاق مهمی بر اش افتاده؟

می ساکو:نیست..هرچی می گردم هیچ کجا نیست.

ترسا:این که چیز وحشتناکی نیست شاید هنوز نیومده.

آرمی: ترسا جان انگار حواست نیست الان زنگ دوم هست.

ترسا:خوب شاید نمیاد دلایل مختلفی داره .

می ساکو:نه باید بیادنمی تونه نیاد.

ترسا و آرمی با تعجب به من نگاه می کردن .

ایجی:خوب تو یک نفر تنها نمی تونی ماهم کمکت می کنیم.

کمی بعد کاپتان رایا و کاپتان تزکا رو دید مطمئن بودم یوکو اونجا نیست چون اولین بارکه کاپتان رایا رو دید حسابی آبرو ریزی کرد و دیگه هم جلوی کاپتان نیومده بود عقب عقب برگشتم که یکی من رو نگه داشت خیلی خوشحال شدم حتما یوکو بود اما وقتی برگشتم دیدم ریوماست .

ریوما :دنبال یوکو می گشتی؟

می ساکو:برادر جان فهمیدی...

ریوما:مدیر گفت یوکو مریض شده برای همین نیومده

 

می ساکو:چی... مریض ....مریض شده؟!

 

زنگ خورده بود وبه خونه برگشته بودیم خیلی نگران یوکو بودم تو این فکر بودم یوکو چقدر سختی می کشه اگه من اون روز نرفته بودم پیش ریوما یوکو هیچ وقت این حقیقت رو نمی فهمید حتما به همین خاطرمریض شده.

یک دفعه سردرد گرفتم و روی تختم دراز کشیدم ریوما در اتاق رو باز کرد و اومد کنارم

ریوما:حالت خوبه رنگت پریده چرا انقدر داغ شدی.

می ساکو:برادر اگه یوکو نفهمیده بود الان .... اگه من به سمت تو نمی یومدم اون دنبالم نمی اومد و نمی فهمید...

ریوما:تقصیر تو نیست فعلا باید استراحت کنی سعی کن بهش فکر نکنی.

از زبان یوکو:

داشتم به شدت گریه می کردم در اتاق باز شد فکر کردم پدره ولی نبود خدمتکارم یوکیکو بود وقتی چشم های پر ازاشک من رو دید گفت:خانم ناراحت نشیدارباب منظوری ندارن

یوکو:اون فقط خودش رو می بینه .

یوکیکو:این طور نیست ارباب هرچی می گن به نفع شماست .

یوکو:یوکیکو می تونی به من کمک کنی؟؟

یوکیکو:خ..خیلی...خیلی متاسفم ولی من نمی تونم به ارباب خیانت کنم .

با این حرفش حسابی عصبانی شدم

یوکو:پس برو بیرون غذایی رو هم که  آوردی بردار نمی خورم دیگه هم نمی خوام ببینمت.

از زبان ریوما:

تب می ساکو لحظه به لحظه بدتر میشد و هیچ چیز نمی خورد نه می ساکو و نه من هیچی نمی تونستیم بخوریم کم کم داشت شب می شد غروبی از همیشه غم انگیز تر پدر و مادر مسافرت بودند و ما دوتا تنها بودم .

از زبان می ساکو:

حالم خیلی بد بود فکر یوکو ولم نمی کرد ریوما هم خیلی نگران بود.ریوما دستش رو گذاشت رو صورتم.

ریوما:می ساکو،حداقل فقط یه کم غذا بخور. مطمئنم یوکو اگه می فهمید خیلی ناراحت میشد .

می ساکو:خودت چرا نمی خوری؟

ریوما:تو تب داری نه من...

می ساکو:تو توی حالت بدتر منه درست میگم؟

از زبان یوکو:باید یه راهی پیدا می کردم و زود تر می رفتم بیرون ملافه و پرده های اتاقم رو به هم گره کردم و یک تناب درست کردم بعد اومدم پنجره رو باز کنم ولی باز نشد ساعتم رو پرت کردم طرف پنجره وترک برداشت دیگه به سادگی میشد شکوندش با آرنجم شیشه رو هل دادم و شیشه اومد پایین با دست زخمی پایین اومدم بعدشم پام پیچ خورد ولی من بی توجه تمام سعی خودم رو کردم که به خونه برسم خونه واقعیم.

وبالاخره رسیدم وقتی در زدم ریوما در و باز کرد...

 

 

کلی زحمت کشیدم تا بنویسم نظر ها بالای 10تا وگرنه قسمت بعد رو نمی گذارم این خیلی ناراحت کنندس که کلی زحمت می کشیم بعد شما 4 تا نظر می دید.

 



[ یکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 06:19 ب.ظ ] [ یوکو . ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه