تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من 8
الماس چشم های من 8
هوراااا 
اینم قسمت هشتم
قسمت 8=راز ما سه نفر
برای خوندن رومان به ادامه مطب

http://s6.picofile.com/file/8217918750/images_28_.jpg

http://s3.picofile.com/file/8217920118/images_9_.jpg

از زبان می ساکو

لحضه به لحضه حالم بد تر می شد نمی تونستم ازجام بلند شم صدای در می امد فکر کردم پدر ومادرن ولی این امکان نداشت اونا تازه به سفر رفته بودن  ریوما رو صدا زدم جوابی نداد نگران شدم به سختی بلند شدم اروم به سمت در رفتم از راه پله که می خواستم برم پایین احساس می کردم دارم پرت می شم وقتی به پایین رسیدم یوکوروی صندلی افتاده بود می خواستم برم جلو که ریوما باجعبه کمک های اولیه امد وگفت:موقع تمیز کردن زخم هات جیغ نکش وتحمل کن

یوکو:چرا؟

ریوما :می ساکو داره استراحت می کنه

یوکو:چطور می تونه راحت بخوابه...

ریوما:اون راحت نخوابیده تب شدیدی کرده

یوکو:معذرت می خوام

ریوما شروع کرد به این که زخم های یوکو رو تمیز کنه دلم می خواست برم جلو وبقلش کنم احساس می کردم از وقتی دیدمش حالم بهتر شده ریوما یه شیشه از تو پای یوکو در اورد یو کو جیغ زد دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم جلو وبغلش کرد هر دو مون شروع به گریه کردیم ریوما گفت:یوکو دستش پر شیشس تو هم تب شدیدی کرده بودی صبر...

یوکو:زخم من مهم نیست

می ساکو تب منم هیچ اهمیتی نداره

ریوما:گشنگی من چی اونم اهمیت نداره؟!

یوکو ومی ساکو:خیلی مهمه

از زبان یوکو

احساس می کردم یک دنیا رو بهم دادن یه دنیا کم بود نمی دنستم چی کار کنم دلم می خواست تا فردا صبح به می ساکو وریوما نگاه کنم تا به حال تو زندگی انقدر خواشحال نبودم ریوما ومی ساکو خواهر و برادر من مگه میشه هیچ وقت فکرشم نمی کردم انقدر خوشحال بودم که نمی دونستم دارم قاشق رو به کدوم سمت می برم یه دفعه ریوما داد زد:یوکو لباست تمام سوپ ریخت

می ساکو: اشکال نداره بیا یه لباس بهت بدم

یوکو:باشه بریم

از پله ها با لا می رفتم که صدای در امد می ساکو من رو کشید وبرد وارد اتاق شدیم گفت :برای اطمینان  برو زیر تخت اگه پدر مادر نبودن بیا بیرون یک د فعه یه نفر صدا زد:می ساکو جان کجایی

می ساکو با تعجب به من که زیر تخت بودم نگاه کرد وگفت:اینهیه اینجا چیکار می کنه!!!

اینهیه :می ساکو اینجایی دلم برات تنگ شده بود

می ساکو:اره منم دلم  برات تنگ شده بود

اینهیه :راه طولانی بود خسته شدم می شه بشینم رو تخت

می ساکو:ا...ا..اره بشین

نفسم بالا نمی امد یه فشاربزرگ رو احساس می کردم به سختی تحمل کردم نمی دونم چرا می ساکو اینهیه رو نمی برد تامن از زیر تخت بیام بیرون بعد

اینهیه حرفی زد که مرگم رو  احساس کردم گفت:می ساکو چرا نمی شینی بیا بشین.

با نشستن می ساکو تحملم تموم شد وجیغ زدم اینهیه گفت:چی بود

می ساکو:گربه بود

ریوما :بیاید این اتاق

با گفتن این حرف ورفتن می ساکو ویوکو از اتاق نفسی کشیدم واز زیر تخت امدم بیرون همین که من امدم بیرون جلو ی در یه نفر رو دیدم یه دفع اینهیه صدا زد ریوگا بیا تازه فهمیدم بیچاره شدم بدو بدو به پشت در فتم

از زبان ریوگا

با دیدن اون دختر و سه تا بشقاب روی میز مطمئن شدم یه چیزی هست که ریوما از من پنهان می کنه یاد اتفاق پنج سال پیش افتادم گمشدن یوکو برگشتم بالا در بسته بود می خواستم در رو باز کنم که ریوما گفت:اتاقت این طرف هست

ریوگا: می دونم

می ساکو:اونجا اتاق منه

ایهنیه:ریوگا اتاق ما اینجا هست

ریوگا:ولی یه شخص مهم اینجاست

در رو باز کردم کسی رو ندیدم متوجه شدم یوکو پشت در هست صداش زدم یوکو اروم امد بیرون به من نگاه کرد بعد یه سکوت کوتاه اینهیه گفت:این کیه؟!

ریوگا: بریم توضیح میدم

از زبان می ساکو

ریوگا داشت به اینهیه می گفت که اینهیه وسط حرف ریوگا امد و یوکو رو بغل کرد همه متعجب به اینهیه نگاه می کردیم که اینهیه گفت :یوکوجان منو مثل خواهرت بدون

یوکو:چشم ممنون

ریوگا اینهیه ر صدا زد رفتن به اتاقشون ریوما هم مارو به اتاق برد تا بخوابم وقتی کنار یوکو خوابیدم دلم نمی خواست چشم هام رو ببندم یوکودر حالی که به سقف نگاه می کرد گفت:احساس می کنم توس سرمای شدید زیر پتو خوابیدم

می ساکو:منم

یوکو:انگار دو تا بال بهم دادن

می ساکو:همین حس رو من هم دارم

یوکو:حالا دیگه می تونم کنارت بخوابم

می ساکو:بیا قول بدیم از هم جدا نشیم

یوکو:باشه

بعد دست من رو گرفت وروش کرد به من اروم چشم هاش روبست.


همین دیگه نظرهاتون زیااااااد باشه




[ یکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ یوکو . ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه