تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من 11
الماس چشم های من 11
سلااااااااااااااااااااااام


معذرت ببخشید که برای یک مدت طووووووووووووولانی ادامه رو نگذاشتم و حالا اومدم با قسمت 11 پس برای خوندن برید به ادامه 


قسمت 11=دردسر جدید

 

یوکو:

 

خیلی ترسیده بودم و همین طور نگران.

ترسیده بودم چون چون بعد سال ها قرار بود با پدر و مادرم روبرو بشم ونگران بودم چون قبلا ریوما بهم گفته بود اگه مادر من

رو ببینه ممکنه به خاطر بیماریش مشکلی براش پیش بیاد.

می ساکو:چطوره یه مدتی یوکو توی اتاق حیاط پشتی باشه تا یه فکری بکنیم؟

ریوگا:فکر خوبیه خیلی وقت که کسی ازاون اتاق استفاده نمی کنه.

ریوما:درسته حتی من تا وقتی می ساکو بگه اونجارو کاملا فراموش کرده بودم.

می ساکو:

بالاخره به هر زحمتی بود یوکو رو بردیم به اون اتاق و رفتیم داخل خونه من خیلی نگران یوکو بودم چون تنهایی مجبور بود اونجا بمونه .من دلم برای مادر خیلی تنگ شده بود مخصوصا ریوما که خیلی به مادر وابسته بود و وقتی مادر را دید فورا رفت سمتش و تا لحظات بعد ما شاهد صحنه های عاشقانه بین این مادر و فرزند  بودیم من دیگه نمی تونستم تحمل کنم درواقع داشتم از حسودی می ترکیدم.

من:نگاهش کن! عین بچه دوساله ها می مونی ، نی نی کوچولو!

ریوما:چیییی؟من.... اصلاهم اینطور نیست.

من (با نیشخند):واقعا!؟ پس....

مادر(باخنده):مثل همیشه ... اوه،راستی می ساکو من برات همه ی چیز هایی رو که خواسته بودی خریدم.

من:واقعا!فکر نمی کردم گیرشون بیاری .

ریوما وقتی یه چمدون هدیه های من و یه دونه توپ تنیس خودش رودید شروع کرد به غرغر کردن.

من:می خواستی چیز بهتری بخوای.

ریوما(روبه مادر):ولی من 10000000000000000000تا توپ تنیس دارم .

مادر:اِ...آخه خودت گفتی توپ....

ریوما:من گفتم توپ تنیس چون برای مسابقات عجله داشتم و باید می رفتم فقط برای اینکه یه چی گفته باشم....

ریوما بادیدن نگاه های خوشحال من که داد می زدند:هورا که تو هیچی نگرفتی. ساکت شد و روش از من برگردوند.

منم یه خنده ای از ته دل کردم چون حسابی دلم خنک شده بود که تلافی برخورد اولش با مامان دراومد.

موقع شام که شد انگار همون به یک چیزی فکر می کردیم چهارتایی باهم گفتیم:چی شد که انقدر زود برگشتید؟؟؟

مادرخندید و گفت:یه تلفن از یه مرد ناشناس به ما زده شد که می گفت:بهتره زود تر برگردید چون بچه هاتون دارن خراب کاری های زیادی می کنند و اگه جلوشون رو نگیرید برای همتون بد میشه،ما خیلی نگران شدیم و وقتی شما رو دیدیم خیالمون راحت شد که اون فقط یه  تلفن الکی بوده.

با گفتن این حرف خیلی نگران شدم ولی بقیه هیچ نشونی از نگرانی تو چهره شون نبود و باخیال راحت به غذا خوردن ادامه می –دادن یعنی اصلا نگران نبودن ....

 

اینهیه:

بعد از شام رفتم پیش یوکو تا شامش رو بدم البته از خستگی خوابش برده بود.ولی از اونجایی که شام نخورده بود مجبور شدم بیدارش کنم.

اینهیه:یوکو...بیدار شو برات شام آوردم.

یوکو:اوه،ممنون

اینهیه:حتما برات خیلی  سخته که اینجا باشی.

یوکو:نه وقتی کاری رو به خاطر داشتن کسایی که دوستشون داری بکنی هیچ سختی برات نداره.

اینهیه:خوبه،خوب من دیگه باید برم فعلا..

یوکو:باشه ممنون بابت شام.

یه لبخندی بهش زدم و رفتم بیرون ریوگا توی حیاط بود منم رفتم پیشش.

ریوگا:اینهیه.

من:بله.

ریوگا:فکر می کنی مامان می تونه با یوکو برخورد کنه.

من:معلومه که مشه

ریوگا خنده ای کرد و گفت:آخه چه طور ممکنه!؟

من:ممکنه،اگه باهاش برخورد کنه و نتونه اون رو بشناسه ممکنه.

ریوگا:چی نتونه بشناسدش....

 

 

 



[ جمعه 15 آبان 1394 ] [ 05:23 ق.ظ ] [ می ساکو ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه