تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من 12
الماس چشم های من 12
اینم قسمت 12 زودی برو ادامه 


قسمت 12=اتفاقی که نباید می افتاد!

 

می ساکو:

 

صبح وقتی که چشمام رو باز کردم اولین چیزی که احساس کردم نبود یوکو بود .

با این که مدت کمی بود که درکنار هم بودیم خیلی بهش وابسته شده بودم که البته ریوما بهم گفت:به خاطر این هست که اون خواهرت وفقط این مدت نبوده چند سال درکنارش بودی و برای مدت به ظاهر فراموشش کرده بودی اما همیشه جای خالی اون رو حس می کردی ولی نمی دونستی برای چیه.

ریوما:صبح بخیر.

من:صبح توهم بخیر.

همین موقع ریوگا و اینهیه هم اومدن توی اتاق و دوتایی باهم داد زدند:صبح بخیرررر.

ریوما:چی شده خیلی سرحال به نظر میاین!؟

ریوگا:چرا سرحال نباشم تا وقتی اینهیه اینجاست.

اینهیه:اوه،اون فقط یه پیشنهاد بود.

ریوگا:ولی برای من به اندازه ی زندگیم ارزش داشت.

من و ریوما با موهای ژولیده چشم های پف کرده با لباس خواب هایی که در اثر غلت خوردن زیاد موقع خواب کج و کوله شده بودند با تعجب به اون ها نگاه می کردیم و در ذهن هردومون فقط یک چیز می گشت:چه پیشنهادی زندگی ریوگا رو نجات داده و هردوشون رو سرحال کرده!؟

بعد هردوشون رفتن تا صبحانه بخورند.

من با صدای گرفته و خواب آلود گفتم:ریوما!چی شده چرا اینجوری می کنن.

ریوما(با صدای گرفته و خواب آلود):اینکه معلومه

با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم (با صدای گرفته و خواب آلود):چی تو از چیزی خبر داری؟به منم بگو بدونم.

حتما اتفاق مهمی افتاده بود که این قدرخوشحال بودن خیلی بدن که به من نگفتم بی صبرانه منتظر بودم تا ریوما برام تعریف کنه چی شده.

ریوما(با صدای گرفته و خواب آلود):مشکلات بهشون فشار آورده....

من (البته نه با صدای گرفته و خواب آلود با هیجان):خوب!

ریوما (با صدای گرفته و خواب آلود):دیونه شدن.

برای چند لحظه سکوت شد و فقط من بودم با موهای ژولیده و چشم های پف کره که به ریوما خیره شده بودم و ریوما با موهای ژولیده و چشم های پف کرده و لباس خوابی که یقه اش کج شده بود و به روبرو خیره شده بود و صدای بادی که از پنجره ی باز میومد.

که یک دفعه من نزدیک ترین بالشتم روبرداشتم و به سمت سر ریوما نشونه گرفتم بعد از برخورد بالشت با سر ریوما در لحظات بعد تمام بالشت ها پاره کنار من و ریوما روی زمین پخش شده بودن.

ریوگا:

 

صبحونه رو زود تموم کردم و رفتم پیش یوکو می خواستم بهش بگم که چه فکر بکری به سر اینهیه زده .

ریوگا:بیدار شدی؟!چه سحر خیز.

یوکو:چی؟!ولی الان دوازده ظهر تازه دیر هم هست .

ریوگا:آ-ه-ا،پس تو در مورد خواب اصلا به می ساکو و ریوما نرفتی.

یوکو:چطور؟

ریوگا:خوب... الان برای اون ها صبح خیلی زوده.

یوکو:چییییییییییی؟!!!!

ریوگا:خوب،ولش کن برات صبحونه آوردم.

یوکو:ممنون

ریوگا:آه، راستی یادم رفت بگم.

یوکو:چی رو؟

ریوگا:یه خبر خوب.

یوکو:چی؟

ریوگا:اینهیه دیشب یه فکرخیلی عالی به ذهنش رسید.راجب مادر و تو.

یوکو:چ..چی ..چه پیشنهادی؟

ریوگا:ما می تونیم تو رو به عنوان دوست می ساکو وارد خونه میشی. و کم کم خودت رو تو دل مادر جا می کنی بعد از مدتی که مادر به تو وابسته شد ما می تونیم کاری کنیم که مادر آرزو ی دوباره دیدن تو رو بکنه . بعد می تونیم هویت واقعی تو فاش کنیم تازه اینطوری شاید باعث بهبودی بیماری مادر هم شد.

 

یوکو:نمی شه .

 

ریوگا چی؟ منظورت چیه؟

 

یوکو:مادر من رو میشناسه تازه من و می ساکو...

 

ریوگا:تو و می ساکو دوقلوهستید ولی کاملا باهم فرق می کنید و مادر هم تو رو نمی شناسه شاید بهت یه احساسی پیدا کنه ولی نمی تونه تو رو بشناسه چون یع حسی توی درونش از این کار جلو گیری می کنه.

 

یوکو:اگه این اتفاق بیوفته واقعا عالی میشه.

 

ریوگا:درسته خوب من دیگه باید برم.

یوکو:باشه ممنون

باید به ریوما و می ساکو هم خبر می دادم صبح خیلی متعجب شده بودند

 

داشتم می رفتم توی خونه که احساس کردم یک چیزی پشت دیوار حرکت کرد....

 

 

 

تماااااااااااااام ببخشید برای یه مدت  طووووووووووووولانی نتونسم بگذارم یه مشکلاتی پیش اومده بود قسمت بعد رو نمی دونم کی بگذارم ولی سعی میکنم به زودی زود بگذارم شماهم لطفا هروز به وبم سر بزنید.رالبته می دونم این قسمت خیلی چرت شده بود اما در قسمت های بعد خیلییییییییی جالب تر میشه .

همین دیگه برای قسمت بعدی 10 نظر



[ جمعه 15 آبان 1394 ] [ 05:28 ق.ظ ] [ می ساکو ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه