تبلیغات
تنیس به سبک سیگاکو - الماس چشم های من13
الماس چشم های من13
سلاااااااااااااااااااااااام 


اینم قسمت 13 برید ادامه داستان رو بخونید و نظر بدیدلطفا.

راستی لطفا توضیحات آخرش رو هم بخونیدمهمه.


قسمت13=کاروپین

 

ریوگا:

 

داشتم می رفتم توی خونه که احساس کردم یک چیزی پشت دیوار حرکت کرد....

ریوما:چیزی شده؟؟

ریوگا:نه،ولی فکر کنم کاروپین به زودی دسته گلی به آب بده

ریوما:چی؟

ریوگا:هیچی.

اینهیه:من حاضرم بریم.

ریوگا:چی؟ولی تو نمی تونی بیای.

اینهیه:چرا؟؟

ریوگا:بالاخره یکی باید پیش یوکو باشه.

اینهیه:باشه.

 

رینکو:

بعد از رفتن ریوما،می ساکو و ریوگا رفتم تا ناهار رو درست کنم که یه چیزی از پنجره توجهم رو جلب کرد انگار یه چیزی داشت توی حیاط پشتی ریخته می شد.رفتم تا بفهمم چیه. مثل این بود که کسی در اتاقی که اونجا بود داشت به در می کوبید.

 

یوکو:

خیلی عجیب بود انگار کسی از بیرون داشت به دیوار می کوبید.مطمئن بودم که می ساکو یا بقیه نمی تونن باشن چون قطعا با این روش مادر شک می کنه تو همین فکر بودم که یکدفعه در باز شد.

 

اینهیه:

بالاخره بعد کلی گشتن کاروپین رو پیدا کردم و بردمش تا غذاش رو بدم که متوجه شدم رینکو نیست .که یکدفعه یوکو دادزد:نههه

رفتم تا ببینم چی شده.

اینهیه:یوکو جان چی ش....وای،نه.

یوکو:مادر...از هوش رفت.

 

می ساکو:

من حسابی کفری شده بودم که چرا باید این همه اتفاق های بد پشت سر هم بیوفته!.

 

یوکو:چند بار بگم من به در نمی کوبیدم.

ریوما:فقط تو اونجا بودی.اگه تو نمی کوبیدی پس کی ....

اینهیه:بس کنید. من فکرمی کنم بدونم کار کیه.

می ساکو:کی؟

اینهیه:کارو پین.

ریوما:چی امکان نداره.

اینهیه:چرا،داره من وقتی خواستم غذای کاروپین رو بدم اون نبودو وقتی رفتم دنبالش توی حیاط پشتی پیداش کردم.

ریوگا:درسته منم صبح احساس کردم چیزی پشت دیوارهست فکر کردم کاروپین باشه ولی مطمئن نبودم تا اینهیه الان این موضوع رو گفت.

یوکو:حالا فهمیدی من نبودم.

ریوما:ولی اون اصلا سمت حیاط پشتی نمی رفت چون از اونجا خوشش نمیاد.

ریوگا:حالا که رفته.

می ساکو:الان این موضوعی نیست که بخواهیم در موردش بحث کنیم.

اینهیه:درسته الان رینکو....

ریوگا:اینهیه.

اینهیه(آروم):ببخشید.

ریوما:چ...چی می خواستی بگی؟

می ساکو:مگه نگفتید حال مادر خوبه؟

ریوگا:چ..چرا..آره ..اگه گفتیم حتما خوبه دیگه.

ریوما:اینهیه تو بگو.خواهش می کنم.

اینهیه:خوب...

می ساکو:هرچی باید می فهمیدیم فهمیدیم دیگه لازم نیست چیزی بگید.

طاقتم دیگه تموم شده بود و در رو باز کردم و دویدم بیرون می خواستم برم و خودم مادر و ببینم.

ریوگا:می ساکو کجا می ری؟

ریوما :صبر کن منم بیام.

یوکو:چ...چی منم.

اینهیه:تو هیچ جا نمیری.

یوکو:ولی چطور ریوما و می ساکو ...

ریوگا:مثل اینکه فراموش کردی نا پدریت دنبالته.

یوکو:نه.

 

 

ریوما دستم و گرفته بود و تند تند داشت می دوید تا اینکه  به بیمارستان رسیدیم همین که وارد شدیم دکتر مخصوص مادر مارو دید و برد توی اتاق خودش و بزودی متوجه شدیم به خاطر این اتفاق بیماری مادر بد تر شده و به سختی میشه راجب زنده موندنش نظر داد.

وقتی اومدیم دست ریوما توی دستم سرد شده بود.

من:ریوما..حالت خوبه.

قطره های اشک از چشم های ریوما سرازیر شده بودندو دستش لحظه به لحظه سرد تر میشد. دستش رو محکم گرفتم و کشیدم دنبال خودم باید یه کاری می کردم وگرنه معلوم نبود چی میشد....

 

 

تمااااام به نظرم داستان خیلی چرت شده اما متاسفانه نمی تونم عوضش کنم چون یوکو با این داستان موافقت کرده و متاسفانه چون داریم با هم می نویسیم من مجبورم همین جور ادامه بدم در حالی که دوست نداااااااارم.حالا اگه میشه لطفا شما در نظر هاتون قسمت هایی از داستان که خوشتون اومده وقسمت هایی که بدتون اومده رو بگید.

همین دیگه منتظر نظرات خوبتون هستم

 

 

 

 



[ شنبه 16 آبان 1394 ] [ 05:29 ق.ظ ] [ می ساکو ]

[ نظرات() ]


href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه