الماس چشم های من 14

سلااااام

بالاخره قسمت چهارده الماس چشم های من رو آوردم.


حالا زودی برید ادامه رمان رو بخونید.به نظر خودم که عاالی شد.





داستان از زبان می ساکو:

ازبیمارستان اومدیم بیرون محکم دست ریوما رو گرفتم دستش یخ کرده بود و اشک هاش آروم پایین می اومدن،باورم نمی شد که ریوما داشت گریه می کرد.

نمی تونستم اینجوری ببینمش باید یه کاری می کردم آروم صورتش رو گرفتم و به چشم های خیسش نگاه کردم و بعد......

وبعد یه کشیده زدم تو صورتش.

ریوما:چیکارمی کنی!!

من:می خواستم به خودت بیای.

ریوما:نیازی به این کار نبود من خودم بودم.

من:ولی داشتی گریه می کردی.

ریوما:چـــــــی من؟!!

من:آره تو.

ریوما:آره،خب منم آدمم.

من:واای باورم نمیشه که اعتراف کردی!(همچین میگه انگار تاحالا ریوما می گفته آدم نیستم.)لطفا یکباردیگه بگو

می خوام مطمئن بشم که خواب نیستم.

بعد ریوما یه کشیده زد تو صورتم.

من:آییییییی،چی می کنی؟!

ریوما:درد داشت؟

من:معلومه!

ریوما:پس خواب نیستی.

من:چرا راستش رو نمی گی می خواستی تلافی کنی!!

اما ریوما رفته بود زود رفتم سمتش و باهم رفتیم خونه واولین کلمات اعضای خانواده به ما این بود:

یوکو:وای ریوما چرا صورتت قرمزشده؟؟(اینم عاقبت کشیده زدن برای هوشیاری!بیچاره صورتش قرمز شد خو)

اینهیه:آخ،می ساکو صورت تو هم قرمز شده،چرا؟(نه ریومام حسابی تلافی کرده!)

ریوگا:پرتقال می خورید؟(ایشون اصلا تو باغ نی)

فردا صبح از زبان سایو:

چند روزی بود که می ساکو و ریوما و یوکو خیلی تو خودشون بودن باید یه طوری می فهمیدم چی شده.

صبح تو مدرسه مدرسه اولین نفری که دیدم می ساکو بود رفتم و جلوشو گرفتم.

می ساکو:س...سایو جان چی شده؟

سایو:باید باهات صحبت کنم.

با می ساکو رفتیم یه جای خلوت.

من:خب؟؟؟

می ساکو:چی خب؟!

سایو:خودت رو به اون راه نزن(منظورش همون خودت رو به نفهمی نزنه)چند وقته که تو و برادرت و یوکو

خیلی ناراحتید می خوام بدونم چرا؟

 

داستان از زبان می ساکو:

به چشم های مهربون و آرامش بخش سایو نگاه کردم دیگه نمی تونستم تحمل کنم باید به یه کسی

می گفتم اشکام سرازیر شدن و پریدم بغل سایو و همه چی رو بهش گفتم.

 

داستان از زبان فوجی:

از صبح سایو رو ندیده بودم انگارغیبش زده بود!

برای همین رفتم به باشگاه تنیس دختران تا شاید اونجا باشه که البته اونجا هم نبود تنها جایی که مونده بود

رختکن بود پس حتما اونجا می تونست باشه رفتم سمت رختکن و در بازکردم که از صحنه ای که دیدم مجبورشدم

زود چشمام رو که از تعجب باز بود ببندم.

رایاکو:فوجی سنپااااای،تو اونجا چی کار می کنی؟

زود در و بستم تا صدای جیغ دخترها کم شه.

من:ه...هیچی.

رایاکو:حالا همیشه چشمات بسته اس درست همین موقع بازشون کردی!!

(برای اونهایی که هنوز نفهمیدن ماجراچیه بگم که فوجی در رختکن دخترهارو بازکرده بود دیگه از این واضح تر نمی تونم بگم)

فوجی:گومن(دیگه خوتون می دونیدبه ژاپنی یعنی متاسفم).

دوباره چشم هام رو باز کردم که ای کاش نمی کردم و نمی دیدم که رایاکو با چشم های عصبانیش

من رو به بیرون باشگاه هدایت می کرد.

 

حالا می ریم سراغ سایو و می ساکو:

سایو:نگران نباش من تمام تلاشم رو می کنم تا کمکت کنم.به سوشوکه هم می گم تا با ریوما صحبت کنه.

می ساکو:ممنون.

سایو:حالا بیا بریم پیش سوشوکه ببینیم چی کار می تونه بکنه.

می ساکو:واقعا ممنونم اگه تو نبودی....

سایو:ولش کن بیا بریم تا دیر نشده.

 

از زبان سایو:

با می ساکو رفتیم به سمت باشگاه پسراکه من چیز عجیبی رو دیدم:

سوشوکه داشت با سرعت دور باشگاه می دوید.

اینویی:1800دور3200دور دیگه مونده.

من:چــــــی؟!!ولی چرا؟

با خشم به تزکا نگاه کردم.

تزکا:این دستور رایاست.

من:چیی؟!ولی رایا که کاپتان پسرا نیست،صبرکن ببینم اصلا رایا برای چی همچین دستوری داده؟

تزکا:فوجی اشتباهی رفته به رختکن دخترا.

من:چییی؟اینویی هزار دورهم از طرف من اضافه کن.

فوجی درحال دویدن:چیییییییییی؟

اینویی:ولی تو الان باید دلت برای فوجی بسوزه.

سایو:چرا باید دلم بسوزه؟

اینویی:چون اون عشقـ...

سایو:آها،فهمیدم لازم نی ادامش رو بگی،اون هزاردورو کم کن!

 

 

خب تموم شد دیدید من الان سایو رو وارد داستان کردم همینطور به ترتیب همتون وارد می شید پس نظر زیاد بدید

تا نقش بهتری بهتون برسه

برای قسمت بعد10تا نظر

Ok????

 

 

 

 

 

 




[ یکشنبه 29 آذر 1394 ] [ 05:41 ق.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 31 تا 60
href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه