کریستال های محبت2

سلللللللللللام

قسمت دوم کریستال های محبت رو آوردم.

از نظراتی که برای قسمت قبل دادین بسیییییییییییییییییییییییییییار ممنونیم(من و می ساکو ممنونیم).

به خاطر نظر های قشنگتون قسمت دوم رو به همین زودی آوردم.

راستی قسمت 14الماس چشم های من رو هم تو پست قبلی گذاشتم 

لطفا اونم بخونید.

حالا بپرید ادامه مطلب.



 

خلاصه ای از قسمت قبل:

در قسمت قبل خواندید که خانواده سوزوکی همسایه های جدید ریوما هستند.

واین موضوع برای ریوما چیز بی اهمیتی بود به طوری که حتی متوجه اونها نشده بود.

ایجی که این موضوع رو می فهمه سعی می کنه با داستان ساختگی خودش یکم این موضوع رو برای ریوما ارزشمندتر کنه....


 

ایجی:در سالیان پیش دریک سرزمین دور خانواده ی کوچکی در صلح و آرامش زندگی می کردند.اون خانواده

پسری به اسم ریوما داشتند...

ریوما:چرا باید اسم پسر تو داستانت اسم من باشه؟

ایجی:وقتی دارم داستان می گم نپر وسط حرفم...تا اینکه یک روز دوتا دختر به اسم های ریماکو و سایو

به خونه ای که نزدیک خونه ریوما و خانوادش بوده میان(دوستان عزیز اشتباه نشه ایجی اسم هارو از خودش گفته بوده اما شانسی اسم ها درسته،منظور به سایو و ریماکو ی گل گلاب داستان نی)

درحالی که اونها دوتا دختر معمولی نبودن وکلی طلسم و اینجورچیزا بلد بودن،اونها همیشه لباس قرمز می پوشیدن

تا خون های روی لباسشون معلوم نشه،خلاصه تا اینکه یک شب....

عه ریوما کجا رفتی؟؟؟

ریوما:دارم می رم سرکلاس.

مومو:خب با این رفتارش گفت که برای داستانت تره هم خورد نمی کنه!!

 


 

موقع برگشتن ریوما به خونه:

ریماکو:سایو می تونی این جعبه رو هم بگذاری جلو در؟

سایو:امر دیگه ای؟

سایو(باصدای آروم تر پیش خودش):ریماکوی زورگو.

ریوما(پیش خودش):او...اون اسم ها...نه،نباید به حرف های ایجی سنپای توجه کنم این چیزا اصلا برای من اهمیتی نداره.

 


داستان از زبان سایو:

در رو بازکردم (شما یه خونه درست مثل خونه ریوما رو تصورکنید دری هم که باز کرده همون در چوبی جلو خونه ریوما ست که خیلی کوچیکه) یه پسره جلو در خونمون ایستاده بود چهره اش برام خیلی آشنا بود تا اینکه بالاخره فهمیدم کیه.

من:سلام،شما پسر خانواده ای که تو همسایگی ماست هستید؟من همسایه جدیدتون هستم.

ریوما:س...سلام.

رفتار اون پسر خیلی عجیب بود بعد گفتن سلام فورا دوید سمت خونشون!

واااااااای فکر کنم همسایه های آدم بدوری داشته باشیم.


 

داستان از زبان ریوما:

وای باورم نمیشد دختره لباس قرمز تنش بود!(یادتون بیاد که ایجی راجع لباس چی گفته بود.)

نه امکان نداره من نباید به اون داستان چرت و پرت توجهی کنم....

 


حالا میریم سراغ سایو و ریماکو:

ریماکو:گذاشتی.

سایو:بعلهههه

ریماکو:چی شده چرا انقدر توهمی؟

سایو:همسایه جدید رو دیدی؟مثل این آدم های افسرده و ادم به دور می مونه.

ریماکو:چرا؟

سایو:کلی باهاش سلام احوال پرسی کردم آخرسر مثل کسایی که جن دیده باشن یه سلام کرد و در رفت.

ریماکو:مهم نی اونا که به ما کاری ندارن.

سایو:مهمه خیلی هم مهمه .

 


فردا صبح درسیگاکو:

ریوما:ایجی سنپای.

ایجی:چو شوده؟(منظورش همون چی شده هست)

ریوما:امم...دیروز داشتی یه داستانی می گفتی که نشد ادامش رو بگی میشه الان برام تعریف کنی؟

ایجی:چی می خوای ادامش رو بدونی؟

ریوما:نه،معلومه که نه،خواستم بگی که ناراحت نشی!

خلاصه در همین بحث ها بودن که تزکا با خانم ریوزاکی اومدن:

خانم ریوزاکی:خب قراره بزودی باشگاه تیم تنیس دختران افتتاح بشه.

تزکا:به نظرم تشکیل تیم تنیس دختران فکر خوبی باشه چون کسایی که درخواست ایجاد این باشگاه رو دادن خیلی زیادن.

وچون ما تنها باشگاه تنیس مدرسه هستیم باید برای تشکیل این باشگاه کمک کنیم....

 


آنچه خواهید خواند:

اینهیه وارمی:واوو شما ایجی سنپای هستید؟

تزکا:ریوما اونجا هنوز خوب تمیز نشده!

فوجی:ریوما اسم دختری که نزدیک خونه شماست رو میدونی؟

سایو:دیگه داری میری رو اعصابم آخه مگه جن دیدی؟

ایجی:ریوما،من منظورم از اون داستان این نبود که از همسایه هات فرار کنی!

 

 

تموم شد در قسمت بعدی پسرا به کمک دخترا باید باشگاه جدید رو آماده کنن تا بشه باشگاه دخترا

خلاصه ماجراهای جالبی اتفاق می افته از جمله آشنایی دخترا با پسرا و کمکشون به هم جالبه.

حالا من چی میخوام؟

آفرین نظرررررررررر

لطفا مثل دیروز لطف کنیدو کلی نظرای محشر بدید باشه دوستای گلم؟

همین دیگه

نظر بدید.

رمان بخونید.

بوس بوس

 

 

 

 

 



[ یکشنبه 29 آذر 1394 ] [ 05:48 ق.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 31 تا 60
href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه