کریستال های محبت3

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفید؟چه خبرا؟

من و یوکو که اصلا خوب نیستیم به شدت سرما خوردیم.

برای همین هیچی به ذهنمون نمی رسید،از یه طرف هم نمی شد این قسمت رو همینجوری الکی نوشت.

به همین دلیل من و یوکو تصمیم گرفتیم تیکه اول رمان رو بنویسیم و بقیه اش رو بگذاریم برای بعد.امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد.

راستی بابت نظرهای محششششششششششرتون ممنونییییییییییییییییییییییییییییم.

حالا بپرید ادامه.


خلاصه ای از قسمت قبل:

درقسمت قبل به طور اتفاقی داستان ایجی با واقعیت درست دراومد و ریوما فکر کرد

خطر بزرگی داره تحدیدش می کنه وکنجکاو شدکه ادامه داستان رو بدونه تا بفهمه با چه کسایی طرفه،واتفاق بعدی که تو قسمت قبل افتادتشکیل باشگاه تنیس دختران بود...

 

داستان از زبان سایو:

حسابی حوصله ام سر رفته بود همیشه از روزهای تعطیل متنفرم چون کار خاصی برای انجام دادن

نیست.ریماکو هم رفته بود باشگاه برای تمرین چون بزودی مرحله اول مسابقات شروع می شد،

بنابراین کسی رو ندارم که سر به سرش بگذارم و یک راه بیشتر نمی مونه،اونم اینکه برم بیرون.

داشتم در رو باز می کردم که دیدم اون پسره مثل چوب خشکش زده بود.

من:سلام.

پسره هیچی نگفت.

من:گفتم سلام،نشنیدی؟

بازم هیچی نگفت،دیگه کفرم رو دراورده بود.

من:د..داری اعصابم رو خورد می کنی  آخه مگه جن دیدییییییییییییییی؟

داشتم حرص می خوردم که یکدفعه سه تا پسر اومدن.

پسر1(تاکا رو میگه):ریوما مشکلی پیش اومده؟

من:پس اسمت ریوماست؟

پسر2(ایجی رو میگه):اوه،شما همسایه جدیدریوما هستید؟

من:اوهوم.

پسر2:من ایجی کیکو مارو هستم.

من:اوهوم

پسر1:من تاکاشی کاوامورا هستم.

من:اوهوم.

وپسر3:من...

سرم رو آوردم بالا(آخه سرش پایین بوده)و به پسرشماره3 نگاه کردم.

که یکدفعه یه احساس خعلی خوبی بهم دست داد اون چشم هاش رو بسته بود و چهره خیلی مهربونی داشت.

پسر3:من سوشوکه فوجی هستم.

من:بهله...

ایجی:چرا اینجوری بهم نگاه می کنید؟

من:چیییییییی؟نه بابا نگاه کدومه؟عه.

تاکا:خب ما دیگه باید بریم داره دیرمون میشه.

سوشوکه:ام..ماداریم برای تشکیل باشگاه تنیس دخترا مدرسه مون میریم...و نیرو کم داریم داشتیم دنبال کسی می گشتیم که برای کمک بیاد.شمامی تونید به ما کمک کنید؟

ایجی،تاکا و ریوما:فوجی سنپای!!!!

من:ب..بله حتما البته سرم خیلی شلوغه ولی اگه وقت کردم میام.(چقدر هم شلوغه!)

سوشوکه:بهله،بهله، پس من تو مدرسه سیگاکو منتظرتون هستم.

داستان از زبان ریوما:

فوجی تو خطر بزرگی افتاده بود باید حتما کمکش می کرم.

ایجی:فوجیییی تو نباید انقدر سریع با یه دختر قرار می گذاشتی!

واقعاکه!!!!!

تاکا:ای وای من فوجی چرا سرخ شدی؟؟

ایجی:اوه فوجی اصلا می شنوی چی میگم؟

تاکا و ایجی:فوووووووجیییییی

فوجی:ب..بله چی شده؟

ایجی:تازه میگی چی شده؟

فوجی: ریوما اسم دختری که نزدیک خونه شماست رو میدونی؟

ریوما:فوجی سنپای...

فوجی:چی شده؟

ریوما:لطفا قرارت رو با اون دختر بهم بزن!تو اون رو نمیشناسی اون یه دختره که کلی طلسم های جورواجور بلده و پیرهن قرمز می پوشه تا خون های لباسش معلوم نشه...

فوجی:چ..چی؟

تاکا:ریوما حالت خوبه؟دیشب فیلم ترسناکی چیزی دیدی؟

ایجی:نهههههه!تازه فهمیدم چرا جلو اون دختره خشک شده بودیییی.واای ریوما،من منظورم از اون داستان این نبود که از همسایه هات فرار کنی!

ریوما:ولی خودت گفتی!

ایجی: من اون داستان رو از خودم گفتم همچین چیزی وجود نداره!!!

ادامه دارد....

 

 

تموم شد.

دعا کنید زود خوب بشیم اگه تا 6روز پست نگذاشتیم بدونید انفولانزا گرفتیم و مردیم.

تموم سعی خودمون رو می کنیم تا زودتر ادامه رمان رو بنویسیم شایدم شدفردا نوشتیم.

شمام لطفا همینطور به دادن نظر های قشنگتون ادامه بدید.

نظرهاتون باعث میشه ما انرژی بگریم و زودی خوب بشیم.

بازم از نظر هاتون ممنونیمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

اصلا نمیشه توصیف کرد چقدر ممنونیم.

خب حرفم خیلی طولانی شد.تاقسمت بعد بای بای دوستان...

 



[ سه شنبه 1 دی 1394 ] [ 07:28 ق.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 31 تا 60
href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه