آرمی

داستان آرمی عزیز.

زودی برید ادامهه

 

 

بیوگرافی:

ارمی کیریهارا


عشق ایجی کیکومارو


لقب ها:نخوووووود)چون تو هرچیزی باید دخ
الت کنه(کرمو کوچولو

تیکه کلام:iQ


.شعار:چقدر استرس داری تو اروم باش بیخیال دنیا و قانونانش


رنگ راکت:زرشکی


سرو ها:مثه اکایا


هنگام بازی:خشن و بی رحم گاهی مواقع چشماش قرمز می
شه

ظاهر:چشم های قهوه ای سوخته و موهای قهوه ای


بازوی غالب:راست
اخلاق:شر و شیطون کرموی درجه یک حرص در اوردن شاهکارشه وقتی یه گندی میزنه خ
ودشو معصوم میکنه که طرف گول ظاهرشو بخوره کم پیش میاد پیش کسی گریه کنه مخصوصا پسرا

تنبل تو:هیییییچ


درس مورد علاقه:علووووم عاشقشه

 

داستان1:کودکی

نکته:دراین داستان آرمی و کیریهارا خواهر و برادر دوقلو هستند و7 سالشون می باشد.

آرمی:صبر کن منم بیام .

کیریهارا:زود باش.

آرمی و ایجی دست هاشون رو بهم قلاب کردند و به دویدن ادامه دادن.

مادر:بچه ها مواظب باشید.توی مدرسه زیاد شلوغ نکنید،امتحانتون رو هم خوب بدید.

آرمی و کیریهارا:های های (های در زبان ژاپنی های به معنای بله می باشد)


از زبان آرمی:

توی راه ایجی رو هم دیدیم و باهم به سمت مدرسه افتادیم.

من،کیریهارا و ایجی لقب سه زلزله رو در مدرسه داریم.(دلیلش رو بزودی می فهمید.)

به سرعت به مدرسه رسیدیم ومن و کیریهارا طبق نصیحت های مامان خیلی آروم وارد مدرسه شدیم  و امتحانمون رو خوب دادیم.حالا موقع اجرای کارهای دلخواهمون بود.

یه نگاهی به مدرسه انداختیم و در عرض دو دقیقه کلی وسیله برای بازی پیدا کردیم:

1-دو تا از بچه ها که به زودی مسابقه ی دو دارند در حال آماده کردند خودشون برای مسابقه بودند و موقع استراحت خوابشون برده بود.

2-و یکی دیگه از بچه ها که عینکی بود درحال شستن صورتش بود.

3-مستخدم مدرسه درحال جارو کردن برگ های پاییزی بود و یه کوهی از برگ ها درست شده بود.

4-یکی از شیر های آب خوری مدرسه باز نمیشد و بچه ها درگیرش بودند تا بازش کنند.

وکلییی چیز های دیگه که بازی باهاش سرحالمون می آورد.

مدرسه بعد چند دقیقه:

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم(صدای منفجر شدن مدرسه)

من و ایجی و کیریهارا در اتاق مدیر:

مدیر:چراااا؟

ایجی و آرمی و کیریهارا:چی چرا؟

مدیر:چرا بند کفشهای اون دو تا دونده رو به هم گره کردید؟باعث شدیدبا سر بخورن زمین.

از یادآوری اون صحنه ما خندمون گرفت صحنه ی افتادن اون دوتا واقعا دیدنی بود.

مدیر:چرا به جای عینک نز دیک بین اون پسر یه عینک دور بین گذاشتید؟باعث شدید طوری به دیوار بخوره که بادیوار یکسان شه!

ایجی:ولی شما هم کلی خندیدید.

مدیر:من از حرصم خندیدم.

من:خیر سرت!

مدیر:چیزی گفتی؟

من:نه!

مدیر:وروی کوهی از برگ ها پریدین...

کیریهارا:در عوض شاهد بارونی از برگ توی مدرسه بودیم.

مدیر:و شیر آب مدرسه رو ترکون دید.

من:ولی موجبات خنده شما و بچه هارو فراهم کردیم.

کیریهارا:شما باید از ماتشکر کنید.

من:تازه سرمون داد هم می زنید!

ایجی:واقعا که خجالت داره!

من و ایجی:نچ،نچ،نچ

بعد از دفتر اومدیم بیرون و زدیم زیرخنده.

هنگام برگشت به خانه:

من:وااای مطمئنم مدیر به خونه زنگ زده و همه چیز رو به مامانهامون(مامان خودشون و ایجی) گزارش داده.

ایجی:نه هنوزنه.

من:چی؟

ایجی:به خاطر مشکلات مخابراتی که در اطراف مدرسه هست تلفن مدرسه قطع شده پس حتما از تلفن خونه خودش به مامان زنگ می زنه

کیریهارا:از تلفن هرجایی هم که زنگ بزنه مهم اینه که می زنه!

ایجی:هنوز نرفته خونشون.

من:خب؟

ایجی:بیا جلوشو بگیریم که زنگ نزنه.

کیریهارا:واقعا فکر کردی با خواهش ما زنگ نمی زنه؟

ایجی:نه،من یه نقشه دارم.

من و کیریهارا:نقشه......

اجرای نقشه:

من،ایجی و کریهارا دوتا پارچه سفید برداشتیم و دوتا سوراخ بزرگ روی هر کدوم درست کردیم بعد پارچه هارو انداختیم رو سرمون و یه چراغ قوه هم گرفتیم دستمون طوری که چراغش به طرف اون سوراخ ها باشه بعد جایی که مدیر می خواست رد بشه کمین کردیم.

داستان از زبان مدیر:

داشتم می رفتم خونه که یکدفعه سه تا روح جلوی راهم رو گرفتن:

روح اول:تو مدیر مدرسه ابتدایی هیکاری گائوکا هستی؟

من:ب...بله چی...شده؟

روح دوم:ما از افق(همونی که همه میرن توش محو میشن)اومدیم.

من:جییییییییییییییییییییییییییییییغ(چه مدیر ساده لوح و ترسویی)

کیریهارا:ما اومدیم بهت هشدار بدیم که با آرمی ،ایجی و کیریهارا کاری نداشته باشی!(یعنی بچه دوساله ام اگه بود تاحالا فهمیده بود که اینا الکی هستن)

من:ب....بله چشممممم(چه زود قبول کرد،شایدم من می خوام داستان رو زود تموم کنم)

 

داستان از زبان ایجی:

بعد مدیر فرار کرد و من آرمی و کیریهارا از زیر پارچه ها اومدیم بیرون. داشتیم از خنده منفجر می شدیم!

آرمی:حالا از این به بعد هرکاری دلمون خواست بکنیم.

ایجی:خخ آره

درخانه:

مادر:آفرین برای اولین بار امروز مدیرتون بهم زنگ نزد.

آرمی:بهله دیگه هیچ وقت زنگ نمی زنه.

مادر:امید وارم.

بعد من وکیریهارا دوباره زدیم زیرخنده.!

آرمی جونم تموم شد.

امیدوارم خوشت اومده باشه.

منتظر بقیه رمان ها باش.



[ یکشنبه 6 دی 1394 ] [ 06:15 ق.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 31 تا 60
href="http://20payamak.ir/%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/">اس ام اس های عاشقانه